جنگ شانزدهساعته ایران و اسرائیل، اگرچه از نظر زمانی کوتاه بود، اما ممکن است در حافظه راهبردی خاورمیانه به عنوان نقطه آغاز یک نظم امنیتی تازه ثبت شود. آنچه در ساعات پس از حمله اسرائیل به ضاحیه جنوبی بیروت و پاسخ موشکی ایران رخ داد، صرفاً یک تبادل آتش نبود. این درگیری بیش از آنکه یک نبرد نظامی باشد، اعلام ظهور یک معادله جدید بود؛ معادلهای که میتواند قواعد بازی منطقه را برای سالهای آینده دگرگون کند. برای بیش از سه دهه، سیاست منطقهای ایران بر مفهومی استوار بود که در ادبیات امنیتی تهران از آن به عنوان «صبر استراتژیک» یاد میشد. ایران در بسیاری از بحرانها تلاش میکرد از ورود مستقیم به جنگ اجتناب کند و پاسخهای خود را غیرمستقیم یا با اقدامات تدریجی انجام دهد. اما حمله اخیر اسرائیل به ضاحیه بیروت و واکنش متقابل ایران نشان داد که این الگو در حال تغییر است. تهران پیش از حمله هشدار داده بود که هدف قرار دادن بیروت، بهویژه ضاحیه، میتواند به واکنش مستقیم ایران منجر شود. هنگامی که این هشدار نادیده گرفته شد، پاسخ نیز از جنس گذشته نبود. ایران مستقیماً وارد میدان شد و این پیام را ارسال کرد که دوران بیهزینه بودن برخی اقدامات اسرائیل به پایان رسیده است. در واقع آنچه شکل گرفت، چیزی فراتر از یک پاسخ نظامی بود. تهران در حال ترسیم یک خط قرمز جدید است: حمله به برخی نقاط و بازیگران کلیدی محور مقاومت دیگر صرفاً مسئلهای محلی تلقی نخواهد شد، بلکه میتواند به عنوان حملهای علیه امنیت ملی ایران تعریف شود.
این تحول را باید در چارچوب تغییر تدریجی دکترین دفاعی ایران فهمید. تهران از مرحله صبر استراتژیک عبور کرده و وارد مرحله بازدارندگی متقابل شده است؛ مرحلهای که در آن تهدید با تهدید پاسخ داده میشود و اقدام نظامی میتواند با اقدام نظامی متقابل روبهرو شود. اما شاید مهمتر از آن، نشانههایی از حرکت به سمت نوعی بازدارندگی پیشدستانه نیز مشاهده میشود، یعنی این تصور که برای جلوگیری از تهدیدهای بزرگتر، باید هزینه اقدامات طرف مقابل را از همان ابتدا افزایش داد. اسرائیل و حامیان غربی آن سالها بر این فرض تکیه کرده بودند که ایران به دلیل نگرانی از جنگ گسترده، در نهایت خویشتنداری خواهد کرد. همین فرض بود که به تلآویو اجازه میداد دامنه عملیات خود را از سوریه تا لبنان و حتی فراتر از آن گسترش دهد. اما ۷ ژوئن نشان داد که این فرض دیگر مانند گذشته معتبر نیست. اکنون احتمال آن وجود دارد که هر اقدام نظامی اسرائیل با محاسباتی بسیار پیچیدهتر مواجه شود، زیرا دیگر صرفاً واکنش حزبالله یا دیگر متحدان ایران مطرح نیست، بلکه احتمال ورود مستقیم تهران نیز روی میز قرار دارد. در این میان سهم ایالات متحده در شکلگیری بحران را نمیتوان نادیده گرفت. واشینگتن سالها از سیاستی حمایت کرده که در عمل به اسرائیل اجازه داده است بدون پرداخت هزینه سیاسی جدی، دامنه عملیات نظامی خود را گسترش دهد. نتیجه این رویکرد نه امنیت بیشتر، بلکه انباشت بحران بوده است. از غزه تا لبنان و از دریای سرخ تا خلیج فارس، سیاست مبتنی بر فشار حداکثری و راهحل نظامی، منطقه را به آستانه انفجار دائمی رسانده است. شاید به همین دلیل است که حداقل در ظاهر ترامپ نیز این بار موضعی متفاوت اتخاذ کرد. گزارشها حاکی از آن است که رئیسجمهور امریکا نه تنها از تشدید درگیری استقبال نکرد، بلکه آشکارا خواهان توقف حملات شد و حتی در برابر اصرار نتانیاهو برای ادامه مسیر تقابل ایستاد. اظهارات او درباره اینکه تصمیمگیر نهایی واشینگتن است نه تلآویو، نشانهای کمسابقه از شکاف در روابط دو طرف بود. این شکاف البته بیش از آنکه ناشی از اختلافات اخلاقی باشد، محصول تفاوت محاسبات است. ترامپ به خوبی میداند که یک جنگ منطقهای گسترده میتواند بازار انرژی جهانی را دچار آشوب کند، مذاکرات جاری را نابود سازد و هزینههای اقتصادی و سیاسی سنگینی برای امریکا به همراه داشته باشد. در مقابل، نتانیاهو همچنان بقای سیاسی خود را در استمرار فضای امنیتی و بحران دائمی جستوجو میکند. اکنون، اما تهران در حال تدوین معادلهای گستردهتر است؛ معادلهای که بر اساس آن هرگونه فشار نظامی مستقیم بر ایران یا ادامه محاصره دریایی از سوی امریکا، میتواند با اقدامات متقابل در دو گلوگاه حیاتی انرژی جهان یعنی هرمز و بابالمندب پاسخ داده شود.
در جنگ شانزدهساعته اخیر، تلآویو دریافت که حمله به لبنان دیگر لزوماً در چارچوب جغرافیای لبنان باقی نمیماند، امریکا دریافت که سیاست چک سفید امضا برای تلآویو میتواند هزینههایی فراتر از آنچه تصور میشد ایجاد کند، و ایران تلاش کرد این پیام را مخابره کند که دوران صبر نامحدود به پایان رسیده و جای خود را به راهبردی داده است که بر پاسخ متقابل، افزایش هزینه دشمن و ترسیم خطوط قرمز جدید استوار است. آنچه روشن به نظر میرسد این است که ایران دیگر صرفاً به دنبال تحمل فشارها نیست، بلکه میخواهد قواعد بازی را تغییر دهد و شاید مهمترین پرسش امروز خاورمیانه همین باشد: آیا منطقه وارد عصر جدیدی از بازدارندگی شده است یا تنها در آستانه دور تازهای از رویاروییهای بزرگتر قرار دارد؟